ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

472

قصص الانبياء ( فارسى )

فريشته او را از زندان بيرون آورد . چون بامداد شد جرجيس بيامد و پيش ملك بيستاد . ملك او را پرسيد كه ترا از زندان من بيرون كى آورد ؟ و در اين سراى من راه كى داد ؟ جرجيس گفت آن خداى كه مرا و ترا و همه عالم را آفريد . ملك وزيران و نديمان را گفت كه اين را چه بايد كردن ؟ كه اين جادوى عظيم است . جادوى ديگر بايد ازين قويتر تا اين مرد را هلاك كند . چهل مرد جادو بياوردند پيش ملك ، ملك ايشان را گفت شما جادوى نيك دانيد ؟ گفتند نيك دانيم . گفت در پيش من نوعى از جادوى بكنيد تا من ببينم آن جادوى . در پيش ملك گاوى بساختند و زمين را بشورانيدند و گندم كشتند ، در حال گندم برآمد و بزرگ گشت و خوشه آورد و برسيد ، و بدرودند و بكوفتند ، و آرد كردند ، و نان پختند و بخوردند . اين همه در يك لحظه كردند . آنگاه داذيانه « 1 » مر آن جادوان را گفت كه مرا مىبايد كه جرجيس را سگى گردانيد . آن جادوى ] a 532 [ دارويى بساختند و جرجيس را « 2 » كه اين را بخوار . جرجيس با خود گفت اگر نخوارم پندارند كه من از جادوى ايشان مىترسم . آن دارو را ازيشان بستد و گفت : بسم اللّه الّذى لا يضرّ مع اسمه شيىء فى الارض و لا فى السماء و هو السّميع العليم . و بخورد ، او را هيچ گزندى نرسيد « 3 » . ديگر بار دادند ، و سديگر دادند ، هرچند مىدادند هيچ گزندش نكرد « 4 » . آن جادوان گفتند يا ملك اين در جادوى از ما استادترست . اين آن جادويست كه ما او را هيچ نتوانيم كرد . پس يكى از سرهنگان ملك آنجا ايستاده بود گفت اگر جادوى بودى مرده

--> ( 1 ) - ملك . ( 2 ) - جادوان دارويى بساختند و جرجيس را دادند . ( 3 ) - گزند نكرد . ( 4 ) - زيان نمىكرد .